پاسخ اصلی این پرسش به ناتوانی و امتناع انقلاب پساانقلاب اسلامی با ماهیتی لیبرال باز گشت میکند.این تفکرات و جریانها چون فاقد قدرت برانگیختگی مردمی و برپایی انقلاب واقعی از پایین به بالا هستند، لذا ژست تحولخواهی آنان نیز بیشتر کاریکاتوری به نظر میرسد تا واقعی! بنابراین اساس و بنیاد کار آنان در این تحولخواهی عبارت است از:
الف: دلخوشکردن به ناکارآمدی دولت و البته برجسته کردن نقاط ضعف قوای دیگر و سوءاستفاده از برخی ابراز نظرهای سخیف شماری مسئولان که در این زمینه قابل توجه است.
ب: ماهی گرفتن سیاسی و فرهنگی از آب گلآلود نارضایتی و شرایط فشار اقتصادی مردم
ج: استفاده از (برخی) انحطاط اخلاق اجتماعی و تحریک احساسات هیجانی جوانانه و شبهات فضای مجازی.
این عوامل و چند مسأله دیگر مثل تحریم و فشار خارجی و...
درمجموع، سرمایه جریان یا گروههایی است که میخواهندنوعی شعار براندازی و تحول در آینده انقلاب اسلامی را رقم بزنند!
اما این جبهه فکری و سیاسی دو نکته کلیدی را فراموش کرده است:
۱- با تمسک به فلسفه سیاسی لیبرالیسم نمیتوان یک نظریه انقلاب اجتماعی و تحول سیاسی بنیادین تولید کرد و حداکثر کاری که اینها میتوانند انجام دهند نوعی نسخهبرداری از انقلابهای رنگین است؛ شبهانقلابهای فرمایشی که البته بیشتر در جوامع کمونیستی و بسته جواب داده و تعمیم آن در یک جامعه مذهبی برخوردار از یک انقلاب حقیقی ناممکن است.
۲- سرمایهگذاری روی انحطاط اخلاقی و شبهات فکری و هیجانات جوانان و خلأهای اجتماعی و ناکارآمدیهای اقتصادی و سیاهنمایی و شبههافکنی میتواند جامعه را مدتی مشغول و در مواقعی به تلاطم بیندازد، ولی از دل همه این عوامل و شرایط، انقلابی زاییده نخواهد شد.
در حقیقت از نظر فلسفه سیاسی و به لحاظ شرایط تاریخی ما نمیتوانیم انقلاب لیبرالیستی پساانقلاب اسلامی داشته باشیم.
از منظر تجربه تاریخی هم تحولات دو دهه پس از شکست نهضت مشروطیت نهتنها به آزادی و آزادیخواهی در جامعه ایرانی منجر نشد بلکه دستاوردهای نهضت بزرگ مشروطه نیز قربانی کودتای یک قزاق مستبد و وابسته به استعمار خارجی شد. بعدها نظریهپردازان «حلقه برلین» و دوستان همفکرشان از این استحاله و شکست با عنوان «استبداد منور» استقبال کردند! و در حقیقت با این کار، پاداش خود را از کودتا و دوران پس از آن تمام و کمال دریافت کردند.